حرف نوشته هایی که گه و گاه از میان خط خطی های ذهنم بیرون می پرند
باز می تابد
آفتاب
بر دل خسته ی من
غصه ها
آب می شوند
رود می شوند،
رهسپار دریا می شوند...
باز هم نور می شوم.
خاطره های گنگ
می چرخند در ذهنم
مثل برگهای پاییزی در باد...
دور می شوم
از مشغله ی روزگار
آهای
قطره های باران
کجایید
تا سیراب کنید
این دل قحطی زده ام را...
که هر دم
می بیند،
سراب عشق