انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

وقتی زمینی بودی،

آسمانی دوستت داشتم

افسوس

دستم به آسمان نمی رسید

تا تکه ای از آبی آن را

برایت هدیه آورم

وقتی آسمانی شدی،

باز هم دستم به آسمان نمی رسید...

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387

میان غبار شیشه ی اتوبوس،

صورتکی کشیدم

لبخند می زد

به پهنای همه ی دلتنگی های من

 

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387

پرواز کرد

نگاهم با کبوتر

تا انتهای آفتاب

دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386

زمستان می میرد

قاصدکی می رقصد در باد...

و بهار می آید

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

می خواهم

دانه ی برف باشم

نرم و آرام،

ذوب شوم

در خودم

 

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

حس می کنم

نبض زمین را

با هر قدم که بلند می کنم

و با هر قدم که زمین می گذارم

حتی اگر ماشینی از مقابلم بگذرد

و تمام گل و لای خیابان را

بر سر و صورتم بپاشد،

باز هم حس می کنم

نبض زندگی را که

روی صورتم پاشیده

 

پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386

بالای درخت،

لانه ای تنها

کلاغ رفته بود...  

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386

چند وقتی بود که قول نوشتن یادداشتی درباره ی کتاب "به شیوه ی همه ی مادرانم"، نوشته ی مهناز چترفیروزه  را به او داده بودم.

بالاخره امروز که یکی از روزهای خوب امتحانات آخر سال است!، این فرصت دست داد تا به قولی که داده بودم عمل کنم.

راستش این کتاب را من حدود یک سال قبل از اینکه چاپ و منتشر شود، خوانده بودم و این موضوع بر می گردد به همان اوایل آشنایی من با مهناز عزیز. زمانی که من چند سالی بود که از فضای نوشتن دور بودم و با خودم خیال می کردم که دیگر چشمه ی ذوق و قریحه ام خشک شده و قلمم نم کشیده!!

وقتی نوشته های کوتاه و شعر گونه ی مهناز را خواندم، ایده ی خوبی برای دوباره نوشتن به نظرم رسید؛ ثبت احساسات لحظه ای و گذرایی که گاهی مثل جرقه ای در ذهن برق می زنند.

در دنیای امروز که دیگر هیچ کس حوصله ی شنیدن و خواندن حرفهای قلمبه سلمبه و شرح و تفضیلهای بی سر و ته را ندارد، کوتاه نوشتن و ساده بیان کردن احساسات بزرگترین هنری است که نویسنده های امروزی باید خودشان را به آن عادت دهند. و هر چقدر کوتاه تر و ساده تر بهتر...

نوشته های مهناز (به غیر از چندتایی از آنها)، نه دقیقا شعر نو هستند و نه حتی با معیارهای سبک هایکو مطابقت دارند. این نوع نوشتن، شاید به یک جور آمیختگی حواس شباهت دارد؛ تصاویر و ذهنیاتی که در یک لحظه خلق می شوند و مثل سایه ای گذرا از مقابلمان عبور می کنند. شاید هم به قول خود مهناز، بیشتر شبیه تیله های رنگی هستند...

* وقتهایی که از درون تیله های رنگی دنیا را نگاه می کنی*

سه شنبه 4 دی ماه سال 1386

     خواب می بینم

خواب گنگ باران را

دلم می خواهد حرفی نباشد

    کسی نباشد

تنهایی ام را مثل سیبی

قسمت کنم با باران

کاش خواب باران

   خواب نبود

چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

من کوچک بودم

روزی که باد من را با خودش برد،

من چرخ می خوردم در دستان باد

سرد و خسته و خاموش

مثل برگهای پاییز

من کوچک بودم

روزی که باد من را با خودش برد

به جایی که نمیدانم کجا بود؟!!!...