وقتی زمینی بودی،
آسمانی دوستت داشتم
افسوس
دستم به آسمان نمی رسید
تا تکه ای از آبی آن را
برایت هدیه آورم
وقتی آسمانی شدی،
باز هم دستم به آسمان نمی رسید...
![]() |
![]() |
![]() |
وقتی زمینی بودی،
آسمانی دوستت داشتم
افسوس
دستم به آسمان نمی رسید
تا تکه ای از آبی آن را
برایت هدیه آورم
وقتی آسمانی شدی،
باز هم دستم به آسمان نمی رسید...
میان غبار شیشه ی اتوبوس،
صورتکی کشیدم
لبخند می زد
به پهنای همه ی دلتنگی های من

حس می کنم
نبض زمین را
با هر قدم که بلند می کنم
و با هر قدم که زمین می گذارم
حتی اگر ماشینی از مقابلم بگذرد
و تمام گل و لای خیابان را
بر سر و صورتم بپاشد،
باز هم حس می کنم
نبض زندگی را که
روی صورتم پاشیده

چند وقتی بود که قول نوشتن یادداشتی درباره ی کتاب "به شیوه ی همه ی مادرانم"، نوشته ی مهناز چترفیروزه را به او داده بودم.
بالاخره امروز که یکی از روزهای خوب امتحانات آخر سال است!، این فرصت دست داد تا به قولی که داده بودم عمل کنم.
راستش این کتاب را من حدود یک سال قبل از اینکه چاپ و منتشر شود، خوانده بودم و این موضوع بر می گردد به همان اوایل آشنایی من با مهناز عزیز. زمانی که من چند سالی بود که از فضای نوشتن دور بودم و با خودم خیال می کردم که دیگر چشمه ی ذوق و قریحه ام خشک شده و قلمم نم کشیده!!
وقتی نوشته های کوتاه و شعر گونه ی مهناز را خواندم، ایده ی خوبی برای دوباره نوشتن به نظرم رسید؛ ثبت احساسات لحظه ای و گذرایی که گاهی مثل جرقه ای در ذهن برق می زنند.
در دنیای امروز که دیگر هیچ کس حوصله ی شنیدن و خواندن حرفهای قلمبه سلمبه و شرح و تفضیلهای بی سر و ته را ندارد، کوتاه نوشتن و ساده بیان کردن احساسات بزرگترین هنری است که نویسنده های امروزی باید خودشان را به آن عادت دهند. و هر چقدر کوتاه تر و ساده تر بهتر...
نوشته های مهناز (به غیر از چندتایی از آنها)، نه دقیقا شعر نو هستند و نه حتی با معیارهای سبک هایکو مطابقت دارند. این نوع نوشتن، شاید به یک جور آمیختگی حواس شباهت دارد؛ تصاویر و ذهنیاتی که در یک لحظه خلق می شوند و مثل سایه ای گذرا از مقابلمان عبور می کنند. شاید هم به قول خود مهناز، بیشتر شبیه تیله های رنگی هستند...
* وقتهایی که از درون تیله های رنگی دنیا را نگاه می کنی*
خواب می بینم
خواب گنگ باران را
دلم می خواهد حرفی نباشد
کسی نباشد
تنهایی ام را مثل سیبی
قسمت کنم با باران
کاش خواب باران
خواب نبود